الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )
59
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )
وقتى ( بمراد خود نرسد ) و بسرش آيد آنچه بسر تو آمده نبايد گريه كند ( يعنى آرزوها اين پيش آمدهاى ناگوار را هم دارد ، و كسى كه چنين اقدامى بكند بايد انديشهء چنين روزى را نيز پيشاپيش كرده باشد ) ؟ مسلم گفت : من به خدا براى خودم گريه نكردم ، و از كشته شدن خود باك ندارم اگر چه چشم بهمزدنى تلف شدن خود را دوست ندارم ( ولى باز براى خود گريه نميكنم ) ولى گريه ميكنم براى خاندان و فاميل خود كه بسوى من رو آورند ، گريه ميكنم براى حسين و خاندان حسين عليه السّلام ! سپس رو كرد بمحمد بن اشعث و گفت : اى بندهء خدا من به خدا سوگند چنين مىبينم كه تو از امانى كه به من دادهاى ناتوان خواهى شد ( و ابن زياد امان تو را نپذيرد و مرا خواهند كشت ، از اين رو من خود بحسين عليه السّلام خبر گرفتارى خويش و بىوفائى مردم كوفه را نمىتوانم برسانم ) آيا ميتوانى يك كار خيرى انجام دهى ، و مردى را بفرستى كه از زبان من بحسين عليه السّلام پيغام رساند زيرا من چنين مىبينم كه بسوى شما حركت كرده يا فردا با خاندانش حركت خواهد كرد ، و به او بگويد : مسلم بن عقيل مرا نزد تو فرستاده و او در دست مردم گرفتار شده بود و به خود نميديد كه تا شام زنده باشد ، و او ميگفت : پدر و مادرم بقربانت ! با خاندانت باز گرد ، مردم كوفه ترا فريب ندهند ، زيرا اينان همان همراهان پدرت بودند كه آن حضرت آرزوى دورى از ايشان يا كشته شدن را ميكرد ، همانا اهل كوفه مردمانى دروغ زن هستند ، و شخص دروغ زن تدبير ندارد ، محمد بن اشعث گفت : به خدا اين كار را خواهم كرد ، و بابن زياد هم خواهم گفت : كه من تو را امان دادهام ( و چنين پندارم كه امان مرا بپذيرد ) و با آن وضع محمد بن اشعث مسلم بن عقيل را بدر قصر ( پسر زياد ) آورد و خود اجازه دخول طلبيد ، اذنش دادند ، محمد بن اشعث بقصر وارد شد ( و مسلم بن عقيل در قصر بود ) چون وارد شد جريان مسلم را بابن زياد خبر داد و همچنين شمشيرى كه بكر